خرید بک لینک
۳۰. واسه پناه تلفن همراه نمیخرم،تا قبل کنکورش نمیخرم...مراقبشم،خیلی مراقبشم.اون باید مثه تو بشه.کاش مثه تو بشه،همینقد محشر،که بشه داشته باشمش،جای همه نداشتنای تو،بتونم پناهو داشته باشم...پناه...پناه...کاش مثه تو بشه.درست که نگا کنی باید به تو بره،دقیقا به تو،به توئی که لبریزی که وجودم،چرا به من بره؟کاش به من نره،کاش نشه عاشق یکی که مثه توئه،کاش بشه خود خود تو،که یکی مثه من عاشقش شه،که جونش در بره براش،چشاش مثه مال تو وحشی شه،صداش مثه صدا تو شه...اونموقع من میمیرم براش،اونقدی که واسه تو مردم و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

۳۱. حالم بده،بده،بده،بده،بده...بدتر از بده...اونقد بده که امروز که اومدم سالن فقط یه نگاه دیدمت...و تموم شد،رفتم پیش فاطمه و اومدم بیرون،فقط اینکه عطیه گف گفتی اگه بیای فقط کلاس شیمی خانم طاهری رو میای...هوووف...داری داغونم میکنی،نمتونم هیچ غلطی بکنم،رو مخمی..بسه!بسه این همه بی تفاوتی لعنتی...بسه،واسه من بسه دیگه،باش،بیا باش بذار ثابت شه بهم که الکی نبوده،بیا بمون دیگه لعنتی...اه،بیا،بیا ببینمت،بیا بخند عوضی،مگه من چیکارت کردم که از یه نیمچه لبخندت هم محرومم میکنی؟هااان؟جواب بده!من داغون تر ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

۳۲. غم رو دلمو،که مثه یه تیکه سنگ نمیذاره نفسم بالا بیاد رو نمیفهمی.بخدا که نمیفهمی! +چه غم انگیزه،اینکه تو اصن به من فک نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای سلام نکردم در زمان حاضرم روت تاثیری بذاره.هه! با فاطمه ح میزدم،شنبه دارین میرین،گفته فقط۸ونیم تا۹ونیم گوشیاتون رو میده که با خونواده هاتون ح بزنین،آتشگاهیان!فقط همین،و انگار نه انگار که ممکنه یکی اینجا دلش بخواد زنگ بزنه به تو و تو براش نفس بکشی فقط.و من...هیچوقت وجود خارجی نداشتم نسبت به تو،وقتی به تو فک میکنم،وقتی به دنیام که توش تو پر رنگ تریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

امروز آشپزی خوشمزه کردم،سالاد ماکارونی!اون مدلی که خودم میخواسم درستش کردم{بروکلی،کرفس،سوسیس،قارچ،کشمش،هویج،خیارشور،ذرت،نخودفرنگی}تعریفی شده بود. *نحسی ستارگان بخت ما* رو گرفتم،خوندم زیادی عاشقونس...راسیش یکم ترس دارم واسه خوندنش،واسه اینکه نمدونم ظرفیت خوندن رمان احساسی رو دارم حالا یا هنوزم نه،یه جور دوست داشتن ترسناکه... یه نفر هم اس داده سلام خوبی؟ و شارژ فرستاده.نمیشناسمش!شاید جواب دادم،شایدم نه! +آتش بس ۲وحشتناک بود!به نظر خیلی مزخرف و ضعیف جلوه کرد،خیلی ضعیف تر از ۱ش./ آب کرفس حتی از اسموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

۳۴. "اینجا بدون من" قشنگ بود،لااقل با حال حالام جور بود. بعدازظهر جمعس،حال غریب این زمان رو نمیتونم کاری بکنم،دلم میخواد برم رو بکنم...نمیشه،بخاطر اون پسره ی عوضی واحد اونور کوچه که ازش متنفرم.برنامه تفریح روز آینده کنسل شد،ینی افتاد به دوشنبه،که من نیستم اونروز...این یعنی روز آینده من هستم،موقعی که تو داری میری هستم و میتونم بیام بدرقه!!! تا قبل میگفتم نیستم خب،نیستم که برم بدرقه،حالا اما هستم،دلم میخواد انکار کنم،اینکه روز بعد داری میری،اینکه حتی قد سر سوزن هم برات اهمیت ندارم،این غروب مزخرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

۳۵. ملیکا ج نمیده، دلشوره دارم...و یه سری حس که خوبن،الکی یا واقعی خوبن،روبه رو ملیکایی،جرات حقیقت بازی میکنین...ملیکا ج نمیده...حق دارم سر دلشوره،کاش قضیه همون چیزای خوبی که فک میکنم باشه.نذز میکنم...سر۱۳۰ تا صلوات... تدارم بدترین آهنگای ممکنو گوش میدم،طبعا حالم خیلی بدم...لالایی میلاد رستاد...بده حالم،به قرآن بده حالم،این دو سه شب میدونم شبا کجا میخوابی،میدونم که خوب پاستور بازی میکنی،میدونم که گوشی داری،سخت میگذره،بد میگذره،وقتی هیچی حالم رو خوب نمیکنه،وقتی تو اتاق پرو گریه میکنم،لباس و میخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

۳۷. کاش تموم نشه این شب،کاش تموم نشه این شب،خوابم نمیبره...وقتی تو حالا خوابیدی،وقتی به من گفتی شب بخیر،مگه میشه شب من بخیر نشه؟مگه میشه جانا.مگه میشه توئه زندگیم،آن زندگیم بگه یهم شب بخیر و شبم بخیر نباشه؟میشه عسلم؟تموم نشه این شب!که بتونم باورش کنم.. تورو...صدات رو...جان گفتنت رو...خوبی شما؟_داریم شام میخوریم،جات خالی!_ جونم_ملیکا جان شب بخیر...باورکردنی نیس شونا،انگار واقعا توی فضای سومیم....خیلی شیرینه،خیلی دوره با همه نزدیکیش...۱۲تیرماه۱۳۹۶...شونای من...شونای همه زندگیم...آخ شونا.إخ شونا.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:33

روزنوشت های یک من دیوانه۳۲.+چه غم انگیزه،اینکه تو اصن به من فک نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای سلام نکردم امروزم روت تاثیری بذاره.هه! با فاطمه ح میزدم،شنبه دارین میرین،گفته فقط۸ونیم تا۹ونیم گوشیاتون رو میده که با خونواده هاتون ح بزنین،آتشگاهیان!فقط همین،و انگار نه انگار که ممکنه یکی اینجا دلش بخواد زنگ بزنه به تو و تو براش نفس بکشی فقط.و من...هیچوقت وجود خارجی نداشتم نسبت به تو،وقتی به تو فک میکنم،وقتی به دنیام که توش تو پر رنگ ترینی فک میکنی بی هویت ترین آدم زمینم،انگار فقط یه سایه ام،یا یه توهم،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه

۳۳.

*نحسی ستارگان بخت ما* رو گرفتم،خوندم زیادی عاشقونس...راسیش یکم ترس دارم واسه خوندنش،واسه اینکه نمدونم ظرفیت خوندن رمان احساسی رو دارم حالا یا هنوزم نه،یه جور دوست داشتن ترسناکه...

یه نفر هم اس داده سلام خوبی؟ و شارژ فرستاده.نمیشناسمش!شاید جواب دادم،شایدم نه!

+آتش بس ۲وحشتناک بود!به نظر خیلی مزخرف و ضعیف جلوه کرد،خیلی ضعیف تر از ۱ش./ آب کرفس حتی از اسموتی هندوانه نعنا هم بدتره!خیلی بدترررر،اصن با خود کرفس قابل قیاس نیس.

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه۳۴.بعدازظهر جمعس،حال غریب این زمان رو نمیتونم کاری بکنم،دلم میخواد برم رو بکنم...نمیشه،بخاطر اون پسره ی عوضی واحد اونور کوچه که ازش متنفرم.برنامه تفریح فردا کنسل شد،ینی افتاد به دوشنبه،که من نیستم اونروز...این یعنی فردا من هستم،موقعی که تو داری میری هستم و میتونم بیام بدرقه!!! تا قبل میگفتم نیستم خب،نیستم که برم بدرقه،حالا اما هستم،دلم میخواد انکار کنم،اینکه فردا داری میری،اینکه حتی قد سر سوزن هم برات اهمیت ندارم،این غروب مزخرف و دلگیر جمعه رو.تنهایی،انکار کنم و دست پناه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه۳۵.تدارم بدترین آهنگای ممکنو گوش میدم،طبعا حالم خیلی بدم...لالایی میلاد رستاد...بده حالم،به قرآن بده حالم،این دو سه شب میدونم شبا کجا میخوابی،میدونم که خوب پاستور بازی میکنی،میدونم که گوشی داری،سخت میگذره،بد میگذره،وقتی هیچی حالم رو خوب نمیکنه،وقتی تو اتاق پرو گریه میکنم،لباس و میخرم و نمیخرم و فرقی نداره دیگه زیاد هم،وقتی تو نباشی...وقتی مانان میگه انگاری دوست نداری لباسرو...وقتی حالم خیلی بده،وقتی پشت شیشه های دودی ماشین گریه میکنم...حالا بده،به این سه سال قسم،به پناه قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه

۳۷.

+به نگار قول شیرینی دادم گف آیس پک میخواد بهش آیس پک میدم،یه روز میریم میشینیم یه جا،به یاد تو.به یاد حرفات و لبخندت،به یاد امشب...آیس پک میخوریم...مثه بستنی تولدت...

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

واسه پناه تلفن همراه نمیخرم،تا قبل کنکورش نمیخرم...مراقبشم،خیلی مراقبشم.اون باید مثه تو بشه.کاش مثه تو بشه،همینقد محشر،که بشه داشته باشمش،جای همه نداشتنای تو،بتونم پناهو داشته باشم...پناه...پناه...کاش مثه تو بشه.درست که نگا کنی باید به تو بره،دقیقا به تو،به توئی که لبریزی که وجودم،چرا به من بره؟کاش به من نره،کاش نشه عاشق یکی که مثه توئه،کاش بشه خود خود تو،که یکی مثه من عاشقش شه،که جونش در بره براشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:16

حالم بده،بده،بده،بده،بده...بدتر از بده...اونقد بده که امروز که اومدم سالن فقط یه نگاه دیدمت...و تموم شد،رفتم پیش فاطمه و اومدم بیرون،فقط اینکه عطیه گف گفتی اگه بیای فقط کلاس شیمی خانم طاهری رو میای...هوووف...داری داغونم میکنی،نمتونم هیچ غلطی بکنم،رو مخمی..بسه!بسه این همه بی تفاوتی لعنتی...بسه،واسه من بسه دیگه،باش،بیا باش بذار ثابت شه بهم که الکی نبوده،بیا بمون دیگه لعنتی...اه،بیا،بیا ببینمت،بیا بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:16

غم رو دلمو،که مثه یه تیکه سنگ نمیذاره نفسم بالا بیاد رو نمیفهمی.بخدا که نمیفهمی! +چه غم انگیزه،اینکه تو اصن به من فک نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای سلام نکردم امروزم روت تاثیری بذاره.هه! با فاطمه ح میزدم،شنبه دارین میرین،گفته فقط۸ونیم تا۹ونیم گوشیاتون رو میده که با خونواده هاتون ح بزنین،آتشگاهیان!فقط همین،و انگار نه انگار که ممکنه یکی اینجا دلش بخواد زنگ بزنه به تو و تو براش نفس بکشی فقط.و من...هیچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی