حالم بده،بده،بده،بده،بده...بدتر از بده...اونقد بده که امروز که اومدم سالن فقط یه نگاه دیدمت...و تموم شد،رفتم پیش فاطمه و اومدم بیرون،فقط اینکه عطیه گف گفتی اگه بیای فقط کلاس شیمی خانم طاهری رو میای...هوووف...داری داغونم میکنی،نمتونم هیچ غلطی بکنم،رو مخمی..بسه!بسه این همه بی تفاوتی لعنتی...بسه،واسه من بسه دیگه،باش،بیا باش بذار ثابت شه بهم که الکی نبوده،بیا بمون دیگه لعنتی...اه،بیا،بیا ببینمت،بیا بخند عوضی،مگه من چیکارت کردم که از یه نیمچه لبخندت هم محرومم میکنی؟هااان؟جواب بده!من داغون تر از داغونشم،من نمتونم آدم سه ساله ی زندگیم رو ول کنم به امون خدا و بگم تموم شد،بگم توهم بود تموم شد،بگم تاثیرات بلوغ و کوفت زهرمار بودی که نبودی لامصب...باش! باش...به من بودن بدهکاری به اندازه سه سال تنها بودنم.