بعدازظهر جمعس،حال غریب این زمان رو نمیتونم کاری بکنم،دلم میخواد برم رو بکنم...نمیشه،بخاطر اون پسره ی عوضی واحد اونور کوچه که ازش متنفرم.برنامه تفریح روز آینده کنسل شد،ینی افتاد به دوشنبه،که من نیستم اونروز...این یعنی روز آینده من هستم،موقعی که تو داری میری هستم و میتونم بیام بدرقه!!! تا قبل میگفتم نیستم خب،نیستم که برم بدرقه،حالا اما هستم،دلم میخواد انکار کنم،اینکه روز بعد داری میری،اینکه حتی قد سر سوزن هم برات اهمیت ندارم،این غروب مزخرف و دلگیر جمعه رو.تنهایی،انکار کنم و دست پناه و بگیرم و باهم بریم خیابون گردی،بریم شهر پیمایی.بریم قدم بزنیم،دستمو قفل کرده باشم تو دستش،لبخند بزنه و تو اون دستش ماشین آهنی شکلاتیش باشه...اگر چه عمری بخونیم،دوتایی...راه بریم راه بریم راه بریم،شکایت نکته از خستگیش،بریم تو پارک،باهم منچ بازی کنیم،بعد براش بادکنک رنگ مورد علاقشو بگیرم،غذای مورد علاقشو بخوریم،دراز بکشیم رو چمن های وسط پارک،دستشو گرفته باشم،با انگشت اشاره اون یکی دستش یه ستاره رو نشون بده،اونی که از همه پرنورتر نیست،بگه ببین این ستارهرو...این مال منه،میبینی ملیکا؟این مال منه! دستشو محکم تر تو دستم بگیرم:آره،میبینمش،این یه روزی ستاره من بود!
برچسب:
نویسنده: باران شاکری