خرید بک لینک

روزنوشت های یک من دیوانه

۳۲.

+چه غم انگیزه،اینکه تو اصن به من فک نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای سلام نکردم امروزم روت تاثیری بذاره.هه! با فاطمه ح میزدم،شنبه دارین میرین،گفته فقط۸ونیم تا۹ونیم گوشیاتون رو میده که با خونواده هاتون ح بزنین،آتشگاهیان!فقط همین،و انگار نه انگار که ممکنه یکی اینجا دلش بخواد زنگ بزنه به تو و تو براش نفس بکشی فقط.و من...هیچوقت وجود خارجی نداشتم نسبت به تو،وقتی به تو فک میکنم،وقتی به دنیام که توش تو پر رنگ ترینی فک میکنی بی هویت ترین آدم زمینم،انگار فقط یه سایه ام،یا یه توهم،شاید حتی فقط یه فکر،یا مثلا یکی از کابوس های چند دقیقه ای شب هات،یه کابوس...یه کابوس...یه کابوسی که وجودیت داره و صاحبش نمیفهمه،واسه اون صاحب اون فقط یه کابوسه،حتی مرورش هم نمیمکنه،یه کابوس مزخرف فراموش شدنی!

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

صفحه بندی