اصن میفهمی؟اصن یکم فکرم میکنی؟اصن میبینی منو؟میفهمی کارامو،رفتارامو،حس هام رو...میفهمی عذاب کشیدنم رو؟هه...یا نکنه فکر کردی از سرم میفتی،میدونی؟اگه تو بخوای هم من نمیذارم از سرم بیفتی،نه...نمیشه،بس کن لطفا،من بهت نیاز دارم،به وجودت،به اینکه گرم باشه دلم به بودنت،نیازت دارم،واسه بودنم،واسه اینکه پزت رو بدم...بفهم لطفا،بفهم شونا،بس کن دیگه،ملیکا بیاد از دیروز بگه،از دیروزی که تورو سمت کندو دیده که با مامان بابات راه میرفتی...که مشکلی پوشیده بودی مثه اکثر اوقات،و حرکت دستات سمت شونه و گردنت، که هیشکی مثل تو نیستی...و من حسرت بخورم...که دلتنگ تر شم...بیا شونا،شونا بیا باش....باش شونا،تورو این سه سال
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:18 توسط ملیکا |
برچسب:
نویسنده: باران شاکری
تاريخ: شنبه
20 خرداد
1396 ساعت: 17:00