یادم نیست که پارسال این روزا چی میخواستم،کجا بودم...هیچی یادم نمیاد...از همون پارسال بریدم اما،واسه توئی که همه زندگیمی نمیجنگم،وایمیسم نگات میکنم،میگی نه،نگات میکنم میگم برو دیگه...میگی نه،بریدم...از همه چی بریدم که دیگه نمیپرسم ازت،که دیگه گریم نمیاد،بریدم که الان حالم خوش نیست و حتی نمیتونم بخوامت...بریدم...میگن امشب برنامه یه سال زندگیمون نوشته میشم،چی مینوسه خدا برام؟چی مینویسه خدا برات؟دعا کن خدا صلاحت رو بهت بده،که دعا کنم منم که تو سهم من باشی،که برآورده شه دعام به صلاحت...سال دیگه که نباشی منم نیستم،همین حالاش بهم میگه{ چرا افسرده شدی؟چرا حالت بده؟چرا عصبی ای؟انگاری مثه ماده مخدره برات...نباشه دیوونه میشی.}آره.دیوونه میشم...دیوونه میشم...بریدم،اما میخوامت از خدا،با همه وجودم،که باشی،که آروم شم به بودنت،بریدم...اما میخوام،ته تلاشای من میشه همین،که بخوامت،که بیفته مهرم به دلت...واستا به سمت کعبه،دعا کن...وایسم با فاصله پشت سرت،دعاکن،دعا کنم،رو به خدا،رو به رحمت،رو به تو...خدا قسمت کنه تو رو برام...آمین.
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:39 توسط ملیکا |
برچسب:
نویسنده: باران شاکری
تاريخ: چهارشنبه
24 خرداد
1396 ساعت: 4:33