داشتم با فاطمه صحبت میکردم.در مورد تو،و گاهی یه سریای دیگه،ولی بیشتر تو...از اون چهارشنبه که پرسیدی چرا تمرینارو نمیام و من دلم میخواس بمیرم،تا پنجشنبش که بغلت کردم و چوب خشک بودی،تا مسابقات و به جنون کشیدنم،تا اون دختره بهار و اونی که اسمش رو نمیدونم،تا اینکه آدم پابده ای نیستی،تا خانومیت،تا فکرات،تا حرفات،تا بزرگیات و مهربونیات...تا حالا،تا انضباطی که میدونم واسه من ازت کم کردن،تا ترس از عکس العملت،تا فردایی که شاید بشه روز آخر دیدنت...کشیده شد...تا تو...تا فکرات،تا برزگیات،تا اینکه گفتم امید دارم،فاطمه گف تا کی؟خب چی میشه اصن تهش؟گفتم تا دانشگاه،تا بعدش...فکر کردم...به مدل فکرات.رفتارات...فک کردم بهت
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:24 توسط ملیکا |
برچسب:
نویسنده: باران شاکری
تاريخ: شنبه
20 خرداد
1396 ساعت: 17:00