داشت آینه و قاب عکس رو میذاشت سر سفره عقد،نگاش کرد...حرف میزد،زیر چشمی نگاش میکرد...میزد تو برجکش،نگاش میکرد،فکر میکرد...نگاش میکرد...لعنت به آدامی که دیر بدست میان و فکر میکنی خیلی خوبن که دیر بدست میان،لعنت به آدمایی که سخت نیستن،لعنت به آدمایی که جذب آدمای سخت میشن و یادشون میره کیا،چطور عاشقانه میخواستنشون که از نازشون گذشتن،یادشون میره کیا چطور عاشقانه بخاطر عشقشون دم نزدن و کنار اومدن...لعنت به رخساره،به ستاره،به خلیل!
برچسبها: اشکان
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:10 توسط ملیکا |
برچسب:
نویسنده: باران شاکری
تاريخ: شنبه
20 خرداد
1396 ساعت: 17:00