خرید بک لینک
وقتی اشکان میدوید دنبال آتنه،وقتی تو روی طلبکاراش در اومد،وقتی باهاشون دست به یقه شد و یه زن رو تنها نذاشت،وقتی مردونگی خرج میکرد،حالم خوب میشد،لذت میبردم، انگاری یه نفر همین کارو واسه من کرده باشه،وقتی آتنه انکار کرد مادر بودنش رو و اشکان داد نزد،هوار نکشید،وقتی رف دنبال کارای طلبکارا تا آتنه رو از بازداشتگاه در بیاره...همه این وقتها یه خوشحالی ای ته دلم وول میخورد،بعدش با تموم وجودم دلم خواست که یه اشکان داشتم،کاش منم مامان یه اشکان بودم،کاش منم یه پسر داشتم...از وقتی اشکان غیرت به خرج داد،واسه ستاره،واسه آتنه،واسه اونایی که ارزش غیرت خرج کردن رو دارن محکم تر میشینم پای زندگیشون،غصه میخورم،استرس میکشم،خوشحال میشم،حسرت میکشم...و آرزو میکنم خلیل رخساره رو نخواد،یکی مث اون رو هم نخواد،آتنه رو بخواد،حالا که خانوم شده بخوادش،با کمبودهاش بخوادش،برا خودش،نه برا اشکان...بخوادش.

نخوابیدم،از ظهر دیروز،هرکاری میکنم که قرص نخورم،که فکرم درگیر نباشه...نمیشه،نمیشه ...تو جنون آوری...یقینا!


برچسبها: اشکان, شونا
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:26 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

صفحه بندی